الان تنها شعري كه تو ذهنم اومده اينكه:
در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي وشيرني خود مي گذرد عشقها مي ميرند!![]()
رنگها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره ها ست كه چه شيرينو چه تلخ دست ناخورده به جا ميماند
اينم واسه خاطره دلم مصطفي كه حالا خيلي ازش دورم
براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت
بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايين مگه ميتونم
zamine
javanan ghadre yekdigar
bedanid makane adami akhar zire zamine
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچلب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
سوي او نظر با من
بخوان اي همسفر با من
هنوز آن شمع مي سوزد
هنوزش اشك مي ريزد
در خت سيب شيريني در آنجاهست من دارم نشانه
به جاي پاي من بگذار پاي خود
ملنگان پا
مپيچان راه را دامن
بخوان اي همسفر با من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عشق
يعني تا ابد فاني شدن
عشق
يعني عابد و زاهد شدن
عشق
يعني همچو ليلا خون شدن
یا چو مجنون راهی صحرا شدن
عشق
یعنی تیشه فرهاد ها
عشق
یعنی عالم فریاد ها
عشق
یعنی زخم کوه بیستون
عشق
یعنی ناله های درد و خون
عشق
یعنی در جهان رسوا شدن
عشق
یعنی یکه و تنها شدن
عشق
یعنی التماس و انتظار
عشق
یعنی تا ابد با من بمان...!
ستاره ها نمی میرند
،حتی اگه تیره ترین شب ها از راه برسه.
حتی اگه تو خواب باشی و اون ها رو نبینی.
حتی اگه فرسنگ ها از اون ها فاصله داشته باشی
ستاره ها همیشه زنده اند و می تابند.
چه روز وچه شب.در این هوای سحرگاهی،
دلم هوای توروکرده،یه دوست که بشه با اون حرف زد،
.
یه دوست که جرأت کنه در اوج با من ملاقات کنه،دورازهرتردید
وترسی.دورازهر تصوری که پا در زنجیر خاک داره.دورازبایدها
و نباید ها.یه دوست که مثه یه ستاره روشنم کنه،اسیر زمان
ودربند مکان نباشه و هر لحظه منو به ابدیت پیوند بده.منو تا
اون ستاره که به من چشم دوخته نزدیک کنه.من از ذوب شدن
نمی ترسم،اگه بدونم تا همیشه در قلب یه ستاره، خواهم سوخت
انگار روشناییهای دل من نیز
رو به تاریکی شب میرود
و مویرگ های تنم مهتابی میشود
وقتی دلتنگ میشوم
به پنجره ی اتاقم پناه میبرم
و چشمانم را به اسمان میدوزم !
زیرا !!!
حکایت شیرینی میگوید :
هرگاه سقف دلت مثل اسمان گرفت
به ماه خیره شو
چون فرسنگ ها انطرف تر او نیز دلتنگ تو
خیره به ماه است
دلم امشب هوای باریدن دارم
محتاج درددل شدم !
امان از بی کسی .!.!.!.!.
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی ؟
دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی بود
در این سرا تو بمان ، ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر، لحظه های بلهوسی ست
ستاره ایی که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن ؟ که دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

هربار كه من نيز به انتهاي شب ميرسم در نهايت تاريكي به خانه ات
مي ايم مهربان نيامده و چراغي هم نيست از تن تو درختان ظريفي
روييده اند كه بهار هزاران دريچه برايشان مي افريند دريچه هايي
سبز كه از انها به انتهاي هر گوچه اي بنگري كه خزان انها را مي
بندد و زمستان ميبرد هر بار به خانه ات مي ايم كه اين تنها مهربان
مرا نيز شكوفا كند وهر بار در ميابم كه هنوز هستم ودر نهايت
تاريكي ودر انتهاي شب